ماههای آخر پارسال که حالم خوب نبود، همش کابوس بود. یه شب خاب دیدم دروازه تهران آتیش گرفته بود. هرکی دروازه تهرانو دیده باشه میدونه چه میدون بزرگ و بیقانونیه. همهچا پر از دود و آتیش و آدم مجروح بود. من میخاستم به آدما کمک کنم، ولی نمیشد. با لگد پرتم میکردن، همه میخاستن خودشونو نجات بدن، به همدیگه تنه میزدن. من میخاستم تاکسی بگیرم برم از اونجا نمیشد. قویترا اجازه نمیدادن. با احساس خفگی و ضعف از خاب پریدم. حالم بد بود، روحم مونده بود تو اون بلبشو. عرق کرده بودم، دستوپام قفل شده بود، حالت تهوع داشتم. به چند نفر اساماس دادم بدتر شدم. زدم زیر گریه.
خاب حیوون وحشیم زیاد میدیدم. یه بار یه شغال صورتی با خالای قهوهای بود، که ناخنهاش خیلی بلند بود، با اونا میزد تو شکم مردم، نمیخوردشون فقط تیکهپارشون میکرد. من انگار کارآگاه بودم. هی دنبال نشونهها بودم. معلوم شد که نفر بعدی منم! همهجا از خودش نشونه میداد که دنبال منه. من همهجا با ترس میرفتم. خاله میگفت: فروید میگه حیوونایی که بهمون حمله میکنن، قسمتی از وجود خودمونه. کدوم قسمت وجود من یه شغال صورتیه؟ خانم مشاوره میگفت آدمای خلاق تو خابشونم خلاقیت دارن. من میگفتم گند بزنن به این خلاقیت!
کابوسام زیاد بود. حمله به خونه، جنگ،... . بعد از بیدار شدن، حالم خب نبود. گریهام میومد. اضطراب داشتم. خانم مشاوره میگفت اضطرابت مردونهست. اضطراب زنونه نمود بیرونی داره. ولی تو همهچیو میریزی تو خودت. کلی روش مختلف امتحان کردیم. جواب نمیداد. بدنم هیچیرو نمیپذیرفت. آخرین بار گفت یه روش هست به نام ریکی. نمیخاد فک کنی علمیش چیه، واسه یه بار حرف منو قبول کن. قبول کردم. یه جور انرژی درمانی بود. بازم بدنم مقاومت میکرد. ولی بالاخره راضی شد. خانم مشاوره میگفت تا چند ساعت دیگه سرحال میشی. رفتم کلاس ریاضی، سرم درد گرفت. انگار یه چیزی از مغزم میخاست بیاد بیرون. دستوپام یخ کرده بود. خودمو رسوندم خونه خاله. حالم خیلی بد بود. یهو شروع کردم نوشتم، یه عالمه نوشتم؛ اون چیزی که میخاست بیاد بیرون با اشکام اومد. نوشتههامو نشون خانم مشاور دادم، گفت شبیه دختر منی، همهچیز خوب میشه. من فک کردم همهچیز خوب خاهد شد. همهچیز خوب شد. سال جدید خیلی خوب بود. کابوسا تموم شد، خودم آروم شدم. دیگه خابام همش تو خونه و خابگاه و دانشکدهست. درحال حرف زدن با آدمها.
دیشب خاب دوست قدیمیمو دیدم. کلی باهم حرف زدیم، از قدیما گفتیم. فک کنم وقتشه یه زنگ بهش بزنم!
پن: خانم مشاوره بم میگفت ستارهای که میخاهد بدرخشد. من میگفتم دختری که میخاهد روی زمین شیار بیندازد.
صبح وقتی همه خاب بودن زدی بیرون و برگشتی خونه؛ مهمون عزیز که رفتن خونشون، همین جوری داری میمیری از بیخابی دیشب، نشستی پای گودر، هی خبرای لیبی میخونی و داری با خودت غرغر میکنی که یهو...
که یهو یه شماره ناشناس زنگ میزنه به گوشیت، هی فک میکنی کیه آیا؟ وقتی گوشیو برمی داری آقای پ پشت خطه! کلی بقیه روزمو ساخت.
پ ن: به به چه دختر زردی شدم من
انگار ناخودآگاه یه سلکشن جمع کردم از همه چیزایی که واسم سوال میسازه، ۱۹۸۴، دیوار برلین، شاپور بختیار، افغانهای بیوطن و...
و منی که این وسط موندم بیتصمیم...
پیر شدم رفت.:((
پ ن: از پیله دراومدم!
با عشق به دوس همیشگیم.(البته مهرداد همچنان خره!)
الان من اینجوریم، خیلی وقت(خیلی وقت من می شه سه هفته) از خونه دور بودم، الان که برگشتم، فهمیدم چقدر دلتنگ بودم. دلتنگ بابا که وقتی می آد خونه دستش پره، دلتنگ خاهرک که فکر می کنه اتفاقای مدرسه اش بامزه ترین اتفاقای روی زمینه، دلتنگ همین حلیمی که امروز مامان ساخته بود، دلتنگ چای خوردنای بعد از شام، دلتنگ ظرف زرد و صورتی،حتی دلتنگ این گوشه خونه که الان نشستم، که شومینه داره، با یه مبل راحتی که می شه روش لم داد و گودر خوند.
وقتی مامان رو بغل کردم تازه فهمیدم چقدر دور بودم ازش، دو ساعت همدیگرو بغل کرده بودیم، کنده نمی شدیم از بغل هم، هی می چرخیدیم، خنده مون گرفته بود از این همه دلتنگی، داشتیم مقاومت می کردیم در برابر گریه. اه، لعنت به این دلتنگیا!
پ ن: اصلن اینجا وبلاگ یه دختر لوسه، که این روزا دلمشغولیاش همین چیزاست. کسی حق اعتراض نداره.
همیشه خدا یه پای بساط لنگه!
همون موقع ست که باید بنی زنگ بزنه که بیا بریم از ایران.بت بگه خره تو که موقعیتشو داری چرا می خای بمونی؟!همون موقع ست که تو جواب نداری، به این فکر کنی که نکنه ته دلم دوست دارم این بدبختیارو؟ نکنه عادت کردم به نداشتن حق زندگی؟ نکنه دلم می خاد همه ی زندگیم خودمو بزنم به مظلومیت که آخ من تو دوران بدی زندگی می کردم؟
2-بعد از ده سال داره می آد ایران.همش فکر می کنم ازش خوشم نمی آد، یه دختر لوس که تو یکی از بهترین کشورا بزرگ شده با شوهرش که تا حالا دوبار ایران و دیده، برام هیچ جذابیتی نداره. مامان می گه سراغت و می گیره،می گه که یادشه وقتی بچه بودم می بردتم سوپر، برام خرید می کرده.منم یادمه! بالاخره می بینمش. محکم بغلم می کنه، بوسم می کنه، هی یادآوری می کنه که چقدر بزرگ شدم.ادا اطوار درنمی آره، خودشه. شاده، خیلی زیاد.دانشگاه نرفته ولی شغل خوبی داره با درآمد خوب. یه جور سرزندگی خاص داره، از اینا که وقتی می بینیش می گی وای چه دنیایی خوبی برای زندگی! با شوهرش مهربونه، لوس بازی درنمیارن، بعضی موقع ها از دور برای هم لبخند می زنن. شوهرش آرامش از چشاش می ریزه، به خوبی خودش فارسی بلد نیست، بعضی کلماتو واسش ترجمه می کنه.می گه نمی خاد بره جاهای ِ دیدنیِ ایرانو ببینه، فقط می خاد خانوادشو ببینه. هرروز به مامان بزرگ و بابا بزرگ سر بزنه.دوسش دارم،هم خودشو هم شوهرشو. شب به مامان می گم تصمیم و گرفتم. بعد از لیسانیس می رم از اینجا، به خاطر شیما که انقدر پر از زندگیه و به خاطر خودم که تو بیست سالگی شدم این! می گه: برو، من پشتیبانتم. همش دعا می کنم که زندگی خوبی داشته باشی. همیشه یادم باشه که به خاطر زندگی داشتن می خام برم، واز هرکی که بیاد بگه پس کشورت چی؟ متنفرم. من دوست دارم یه آدم پر از زندگی باشم تا یه آدمِ روشن فکرِ گنده دماغِ وطن پرست!
پ ن: دو تا متن رو تو دو روز متفاوت نوشتم، با دو تا حس متفاوت!
